این روزا تو کفِ خیابون و لایِ روابطِ امروزی، یه اپیدمیِ عجیب راه افتاده که بد نیست یه نگاهی بهش بندازیم؛ پدیدهی بزرگشدنهای بادکنکی
توهمِ ارتفاع، بیماریِ عجیبیه، ولی یادتون نره اونی که نردبون رو واستون نگه داشته تا برید بالا، جنسِ چوبِ اون نردبون و صدای جیرجیرِ پلههاش رو از خودت بهتر میشناسه. ماجرا اینه که بعضی وقتا ما یه سری موجودات رو از کفِ زمین برمیداریم که حتی قبیله و خانوادهشون هم قبولشون نداشتن؛ خاکشون رو میتکونیم، وقتایی که لکنت دارن میشیم زبونشون تو جمع، راه و چاهِ پول درآوردن و آدابِ معاشرت با آدما ازجمله جنس مخالف رو یادشون میدیم، اما جالبترین بخشِ این نمایشِ کمدی اینجاست که این «تازهواردها» فکر میکنن دیوارها عایقِ صدان و حرفهایی که تو «خلوت» میزنن و دروغایی که میگن و کارهایی که پشتِ سرِ ما میکنن، تو همون خلاء باقی میمونه. غافل از اینکه تو دنیایِ ما، باد هم خبرچینِ ماست و ریزترین واژههایی که به زبون میارن، قبل از اینکه از دهنشون سرد بشه، به گوشِ ما رسیده.
ولی خب، قانونِ طبیعت رو نمیشه دور زد: «از بره، گرگ در نمیاد.» بره ذاتش قربانی بودنه و تهش همیشه باید پشمش رو بچینن، چون عادت به آزار دیدن داره.
اما یه قانونِ فیزیک رو هیچوقت فراموش نکنید: اون انرژی پتانسیلی که ما به امثال این بره ها تزریق کردیم، تا برن بالا، دقیقاً همون نیروییه که اگه اراده کنیم، موقع ول کردن از ارتفاع تبدیل به انرژی جنبشی میشه و باعث میشه با مغز بخورن زمین. اینکه هنوز اون بالا معلقان، فقط بخاطر اینه که گرگ فعلاً دلش نمیاد؛ وگرنه وای به روزی که اون گرگ، خودش تصمیم بگیره اون برهی پروار شده با نونِ خودش رو شکار کنه.
نظری ندارم! اولین نفر باشید.