شایعاتِ بیاساس و “ندیدن”هایِ مهندسی شده
تازگیها چیزایی به گوشم رسیده مثلا همین دیروز… حرفایی که باد میاره.
فهرست مطالب
میگن: «آره، امیر اصلا محل نمیده… انگار ما رو ندید… حتی یه سلام و خداحافظِ خشک و خالی هم ازش در نمیاد… انگار دیوار دیده تا آدم»
ببین گلم، بذار همین اول بسمالله یه چیزی رو روشن کنم. من وقتی میبینم سکوتِ من باعث شده ذهنتون درگیر بشه و اسمم بشه سَقِزِ دهنتون، خیلی شیک اینجا یه چیزایی و میگم قشنگ روشن شه براتون. چشمای من ضعیف نیست، حافظهم هم مشکلی نداره که یادم رفته باشه کی هستی. اتفاقاً من خیلی خوب میبینم. انقدر خوب که شاید اذیت بشی.
مسئله اینجاست که نوعِ دیدنِ من فرق کرده. وقتی رد میشم و مکالمهای شروع نمیکنم، معنیش نادیده گرفتنِ شخصِ تو نیست؛ معنیش اینه که سیستمِ پردازشِ مغزِ من، اون لحظه تصمیم گرفته که سکوت، سنگینترین و محترمانهترین واکنشه.

اسکنِ سه بُعدیِ آینده
شاید برات سواله که چرا؟ چرا حتی یه سلام که چیزی نمیشه؟
ببین، تفاوتِ ما تو عمقِ نگاهه. تو داری لحظهی حال رو میبینی، یه سلامِ ساده. من اما یه سیستمِ محاسباتی دارم که با اولین برخورد، تا تهِ ماجرا رو برام اسکن میکنه. من با همون نگاهِ اول، دو ساعت بعدِ این سلام، دو روز بعدش، دو ماه بعدش و حتی دو سال بعدِ این شروعِ مکالمه رو میبینم.
من میبینم که این سلام، قراره به چه بحثهای بیهودهای، چه انتظاراتِ نابه جایی و چه حاشیههایی ختم بشه. من تهِ این سناریو رو همون اولِ تیتراژ میخونم. اگه ببینم آیندهی این مکالمه روشنه، اگه ببینم سودِ دو طرفه داره و آرامش میاره، خودم پیشقدم میشم، بحث رو گرم میکنم، اصلاً برات پختوپز میکنم حسابی!
حتی شاید همون لحظه، تویی که این حرف و زدی یا هر کسی دیگه کاری نداریم، خار بره تو پاهات من ناخودآگاه زودتر از خودت بگم آخــــــــــــــــــخ. این یعنی رفتار من دلیل بر بی اهمیت بودن کسی نیست و من نه ارزش خودمو میبرم بالا نه ارزش کسی و میارم پایین. ممکنه برام مهم باشن اتفاقا ولی بدون مکالمه و همون جریان دوری و دوستی.
ولی وقتی اسکنرم نشون میده که تهِ این راه بنبسته، یا قراره آرامشِ من و تو رو بهم بریزه، حتی شاید انتظاراتی و درون ذهنت بسازه که من قرار نیست برآورده کنم و همه اینا ممکنه همش از همون سلام اول باشه، ترجیح میدم همون اول دکمهی توقف رو بزنم. این اسمش غرور نیست، اسمش مدیریتِ انرژی و پیشگیری از فاجعه است.
غربالگریِ کانالِ سی
بذار یه رازی رو بهت بگم که معمولاً تو ۳۰ سالگی، وقتی از خامی در میای، تازه دوزاریت میفته:
تو این دوره تو انتخاب میکنی که دیگه سیاهیلشکر نداشته باشی. ما یه غربال گرفتیم دستمون و هر کی که عیارش پایین بود، هر کی که خالص نبود، هر کی که دنبالِ بازیهای چیپ بود رو رد کردیم رفت. دیگه مغز کشش رفتار با سیاهی لشکرهارو نداره. اسمش هم منطقهی حفاظت شده است.
ما فهمیدیم که یه آشنای واقعی، میارزه به صد تا آشنایِ سلامعلیکی که فقط نویزِ مغزی تولید میکنن. ما در رو بستیم و کلیدش رو هم انداختیم دور که هر کسی وارد نشه. اینه جریــــان و ممکنه خودتون هم بفهمید در آینده.
پایانِ بالماسکه و چشمهای باطنبین
حالا میرسیم به بحثِ شیرینِ ماسک.
من تو این سن و با حجمی از دغدغه که اتفاقا الان همه فکر کنم خالی از دغدغه نباشیم و جریاناتِ سنگین اخیر، دیگه نه نایِ ماسک زدن دارم، نه وقتشو. من تو این سن، تصمیم گرفتم خودِ خودِ واقعیم باشم. بدونِ فیلتر، بدونِ سانسور.
چون خودم ماسک ندارم، یه قابلیتِ عجیب پیدا کردم:
چشمام مجهز شده به اشعهی ماورایِ صورتی! (یه کم فان قاطیش کنیم ولی جدی بگیر). یعنی چی؟ یعنی وقتی تو با نقاب میای جلوم، من دارم پشتِ اون نقاب رو میبینم. من دارم ذاتت رو، نیتت رو، و اون چیزی که سعی داری پنهون کنی رو مثلِ روزِ روشن میبینم.
من آینهی باطنبین شدم. شاید برای همینه که بعضیا فکر میکنن محل نمیدم یا خودمو گرفتم؛ چون میدونن که من باطن و میبینم. میدونن که من لبخندِ فیک رو از فرسنگها دورتر تشخیص میدم.
خاص نیستم، فقط هستم
حالا شاید پیش خودت بگی: «بابا اینم فکر کرده خیلی خاص و خفنه!» نه گلم، اشتباه نزن. من نه ادعایِ خاص بودن دارم، نه میخوام بگم از بقیه بهترم. من فقط تصمیم گرفتم ادا در نیارم.
اگه تو حس میکنی رفتارِ من خاصه یا حتی به زبون میاری فکر کرده خیلی خاصه، شاید دلیلش اینه که این خاص بودن رو تو داری به من نسبت میدی و برداشت درونی خودت نسبت به منه، چون شاید این ویژگی امثال شماها، تو وجودِ من دیدی که بقیه ندارن: جراتِ خود بودن.
یا به خاطر همون رفتاری که اقتضای سنت هم هست و الان حس کردی بیمحلی از جانب من دیدی، ممکنه عصبی شده باشی ولی شل کن گلم، هیچکدوم از رفتارا مستقیم به شخصیت فرد روبه رو خودم گره نخورده و برمیگرده به معادلات ذهنی ثانیه ای من از یک سلام کردن خشک و خالی و جریانات پشتش در آینده.
وگرنه من همون آدمِ معمولیام که فقط اولویتهاش عوض شده. اولویتِ من دیگه راضی نگه داشتنِ بقیه به قیمتِ عذابِ خودم نیست.
بداههی رفتار
پس ختمِ کلام:
اگه جایی دیدی رد شدم، اگه دیدی مکالمهای شکل نگرفت، نذار پایِ اینکه فکر کردم کیام یا تو برام مهم نیستی. این یه بداههی رفتاری بود بر اساسِ محاسباتِ اون لحظهی مغزم. شاید اتفاقاً تو برام مهم باشی، ولی عقلم گفته: امیر! الان نه. شروع مکالمه با فلان شخص سودی نداره.
شیرفلکهی روابطِ ما رویِ منطق و کمترین درجه گرمی تنظیم شده، نه هیجانِ لحظهای. ما دیگه دنبالِ شلوغی نیستیم، دنبالِ اصالتیم.
باقیِ بَقایَت
حرف دیگهای باقی نمونده، جز آرزوی سلامتی و موندگاری برای تویی که با چشمای خوشگلت تا اینجا همراه این نوشته بودی.
نظری ندارم! اولین نفر باشید.