این روزا همهمون شکنندهایم. همهمون یه گوشهای از درونمون ترک خورده، یه جاهایی درد میکنه که حتی نمیدونیم کجاست. این طبیعیه. ما انسانیم، ربات که نیستیم. هر کدوممون یه کولهباری از دغدغه و مشکل داریم که باید یه جوری باهاشون کشتی بگیریم. اما یه فرقِ بزرگ هست بینِ کسی که درد داره و ساکته، با کسی که درد داره و هوار میزنه.
فهرست مطالب
دورانِ آخ و ناله تموم شده
بذار رُک بگم: این روزا اگه زخم خوردی و راه افتادی توی خیابون (یا اینستاگرام) داد زدی که آی مردم، ببینید من چقدر زخم خوردم، فقط داری یه چیز رو ثابت میکنی: من ضعیفم. زخم خوردن درس داره، نه نمایش. اونایی که دنبالِ یه شونه میگردن تا سرشون رو بذارن روش و گریه کنن، یا منتظرن یکی بیاد بگه آخی نازی، چی شده؟، هنوز توی دنیای بچگیشون گیر کردن.
بیدار شو گلم. هیچکس سرش برای دردِ دلِ تو درد نمیکنه. تنها کسی که باید بهت اهمیت بده، خودتی. اگر دنبالِ ناجی میگردی، برو جلوی آینه. اونجا پیداش میکنی.
دمنوشِ گیاهی برای دردِ دل
میگی دلم درد میکنه؟ خب درد میکنه که بکنه. برو یه چایی نبات بخور، یه قرص بنداز بالا، یا بریز تو خودت و هضمش کن. اینکه بخوای دردت رو بالا بیاری روی بقیه و انتظار داشته باشی تیمارت کنن، تهش فقط یه نتیجه داره: با کله میخوری زمین.

ضعیف بودن توی این دنیا هزینه داره. له میشی عزیزکم. باید یاد بگیری که درد رو تبدیل کنی به سوخت، نه به بهونه برای توقف. بند بندِ وجودت باید قدرت رو فریاد بزنه، نه نیاز رو. انگیزشی طوری نیست ولی حتی حقیقت زندگی خودم هم همینه که با یه خاطره چاشنیاش، میگم:
حدیثِ نفس؛ از تکیهگاه بودن تا خاطرهی سربازی
خود من اگه الان زندم و زندگی و ادامه میدم: این پاداشِ زنده موندنِ من تو کورهی آتیشه. من درد کشیدم تا یاد بگیرم چطور دیگه درد نکشم. من شکستم تا یاد بگیرم چطور دیگه شکننده نباشم. اگه نیمهی روشن منو نمیبینن، چون تو تاریکی هزینهی سنگینی پاش دادم.
از وقتی یادم میآد، انتخابم این بود که گرههای درونم و آشوبهای بیرونم رو خودم تنهایی حلوفصل کنم. هیچوقت دنبالِ دستی نبودم که بگیرتم؛ چون خودم یاد گرفتم چطور حلش کنم. توی دایرهی ارتباطیام، همیشه همون نقطهی اتکایی بودم که بقیه ناخودآگاه خودشون رو بهش تکیه میدادن؛ کسی که حضورش به بقیه اطمینان میداد، چون تکیهگاهش رو جای دیگهای نه، بلکه توی خودش پیدا کرده بود
یادمه سال 1395 تقریبا 9 سال پیش، تازه یکی دو ماه بود رفته بودم یگانِ خدمتم. اون موقع تو ذهنم بود که طبقِ روالِ سربازی، باید برم پیشِ ارشدها و قدیمیترها که حرفمو به مسئولِ بالا برسونن. اما هنوز هیچی نشده، همون سرباز ارشد یعنی قدیمی ترین سرباز، اومد پیشم. فکر کردم لابد میخواد بیگاری بکشه یا دستور بده؛ اما در کمالِ تعجب گفت: فلانی، میشه تو بری با مسئولِ مربوطه حرف بزنی که برای فردای من مرخصی رد کنه؟
گفتم بهش: با کمال احترام سرباز ارشد خودتی داداشم، گفت بابا ارشد که تویی و گفتم گل داداش سرباز ارشد تویی و گفت من بگم قبول نمیکنن و گیر میدن بهم و اضافه خدمت هم میزنن.
همونجا بود که فهمیدم حتی وقتی من «جدید» هستم و اونا «قدیمی»، باز هم بقیه اون وزنه رو تو وجودِ من میبینن. من رفتم حرف زدم و اوکیِ مرخصی رو براش گرفتم.
همونجا فهمیدم تقدیرِ من همینه: تکیهگاهی بودن، بدونِ تکیهگاه. من یاد گرفتم بارِ سنگینِ بقیه رو جابهجا کنم، در حالی که خودم فقط به دیوارِ خودم تکیه میدم. البته که الان گردنگیرم خرابه، نه شونهای برای گریه کردنشون دارم نه گوش شنوایی برای حرفاشون. الان شدم تکیهگاه درجه یک خودم و اون درختی که سایَش برای هر کسی نیست.
تئوریِ میمون و نارگیل (چرا کینه، حماقته؟)
یه وقتایی میبینم آدمها کینههایی رو تو دلشون نگه میدارن که آدم خندهش میگیره. دشمنسازی میکنن، نقشهی انتقام میکشن، شب و روز فکرشون درگیرِ اینه که فلانی رو چطور زمین بزنم؟بذار یه تصویر بهت بدم:
فکر کن داری راه میری، یه میمون از بالای درخت یه نارگیل پرت میکنه تو صورتت. آیا وایمیستی و میگی: این میمون دشمن خونیِ منه! من تا انتقام نگیرم آروم نمیگیگیرم؟یا میگی: میمونه دیگه، عقلش نمیرسه و راهتو میکشی میری؟
اگر با میمون دشمنی کنی، یعنی خودت رو در سطحِ اون میمون پایین آوردی. دشمنِ تو باید همقدِ تو باشه. کسی که بهت بدی کرده، اگر لایقِ دشمنی بود، رودررو میجنگید. کماکان که دیگه دوره این جنگهای بچگونه هم تموم شده ولی وقتی چیپ بازی درمیاره، یعنی میمونه. بذارش کنار، خیلی شیک و مجلسی. کینه گرفتن یعنی اون آدمِ چیپ، هنوز داره توی مغزِ تو مفت زندگی میکنه و اجاره هم نمیده. کی ضرر کرد؟ تو یا اون؟
شمشیرِ فولادیِ ضد زنگ
من نمیگم ناراحت نباش. نمیگم سنگ باش. انسان بودن یعنی احساس داشتن. اونی که حس نداره، حیوان هم نیست، اشیاست. غمگین شو، بشکن، ولی توی قلاف. توی درونِ خودت باهاش روبرو شو. تو باید بشی مثلِ یه شمشیرِ فولادی. شمشیر فولادی هم خط میافته. تو جنگ ضربه میخوره. ولی وقتی نگاش میکنی، نمیگی این یه تیکه آهنِ قراضهست. میگی: این یه شمشیرِ جنگجوعه که زخمی شده ولی هنوز بُرَّندهست.
اون خط و خشها، نشونهی ضعف نیست؛ نشونهی اصالته. نشونهی اینه که تو توی میدون بودی و دووم آوردی. فولاد با چهار تا خط، از برندگیش کم نمیشه.
حرف آخر
یاد بگیر احساساتت رو مدیریت کنی، نه سرکوب. قلبِ تو جایِ هر احساسی نیست که توش راه بدی. آدما که پیشکش. اگر کسی حرکتِ چیپی زد، لبخند بزن و رد شو. شمشیرِ فولادی برای بریدنِ سرِ پشه از قلاف بیرون نمیاد. ارزشِ خودت رو بدون و بذار اونایی که لیاقت ندارن، با همون نارگیلهاشون بازی کنن.
نظری ندارم! اولین نفر باشید.