یادتون میاد وقتی بچه بودیم و بزرگترها همیشه میگفتن: “صبر کن بزرگ بشی میفهمی”؟ حالا که بزرگ شدیم، فقط یه چیز رو فهمیدیم: بعضی چیزا رو اصلاً نباید اینطوری میساختن از اول، یعنی بزرگترها آنچنان ضربه مهلکی زدن که واقعا بزرگ شدیم و فهمیدیم که جهنم اطراف فقط سرشت یک انتخاب شکم سیرانه همین بزگرترها بود.
یه حساب سرانگشتی ساده
بیا یه حساب کتاب ساده بکنیم:
حقوق یه پرستار: ماهی 13 تا 36 تومان
قیمت یه کیلو گوشت خورشتی بی استخوان: تقریبا 500 هزار
رهن کامل یه واحد آپارتمان: بسته به محله از 2 تا چند ده میلیارد (همینطوری سرانگشتی)
حالا سوال: این معادله چطوری باید جواب بده؟ جوابش رو همه میدونیم… نمیده! مشکل کجاست؟
سیستمی که قرار بود به فکر مردم باشه، یادش رفته مردم چیه. مثل ماشینی که رانندهاش فرمان رو ول کرده…
البته در این بین یه عقیده شخصی دارم که 1. فاز مظلوم نمایی و وای به فکر بودن و اینا فقط هر آدمی و بیشتر تو ضعف وحقارت فرو میکنه و به هیچ وجه نباید دنبال این باشیم کسی به فکر باشه چون هیچ کس به جز خودت تو این جامعه قرار نیست زندگیتو بهبود بده.
ولی به طور کل زندگی داره تباه میشه و کی بفکره؟ فکر کن اقیانوسی چسبیده به کویر. بعدش ساکنین اون اقیانوس آب ندارن بخورن چون تمام اب ها داره داده میشه به کویر و اینجا است که آدم میگه مامور تحویل آب به اون کویر و باید از ریشه سوزوند.
ما شهروند این اقیانوسیم. پر از آب ولی تشنه لب.
این مشکل فقط تو سطح کلان نیست. تو زندگی روزمرهمون هم میبینیمش:
- والدینی که به جای حمایت، فقط دیکتاتوری بودن برای بچه هاشون
- مدیرایی که به جای حل مشکل، دنبال مقصر میگردن
- قوانینی که به جای کمک کردن، زندگی رو سختتر میکنن
این یعنی چی؟یعنی یه الگوی اشتباه تکرار شده… از بالا تا پایین…
دیگه بس! تاامااام
وقتی:
- یه کارگر یه ماه کار میکنه، به زور میتونه اجاره خونه رو بده
- یه دانشجو بعد از ۴ تا 8 سال درس خوندن، کار پیدا نمیکنه
- و …
دیگه وقتش رسیده:
۱. باور کنیم که مشکل از ما نیست
۲. دنبال راههای جدید بگردیم
۳. با همفکرهامون همصدا بشیم و هم قدم.
مثل یه درخت پوسیده که هرچی بهش آب بدی فایده نداره… گاهی باید از ریشه عوضش کرد. این کار:
- ترسناکه
- سخته
- اما لازمه
یادمون نره:
هر تغییر بزرگی، اول یه فکر کوچیک بوده…
نظری ندارم! اولین نفر باشید.