بیایید یه لحظه ترمز رو بکشیم و بدونِ ماسک تو آینه به خودمون نگاه کنیم.
ما دیگه اون آدمای سابق نیستیم، نه؟
یه استرسِ سنگین و یه ناامیدیِ عجیب نشسته رو قفسهی سینهمون که ولکن هم نیست. انگار افتادیم تو یه چرخهی روزمرگیِ پوچ که تهش هیچی معلوم نیست.
هر لحظه حس میکنیم مرگ نشسته بغلدستمون. گاهی انقدر فشار زیاد میشه که میگیم: بیخیال بابا، هر چی میخواد بشه بشه.
ولی میدونیم که نمیشه بیخیال شد. نمیشه گذشت.
فهرست مطالب
داستان چیه؟ داستان اینه که ما شدیم معتادِ خبر.
صبح تا شب گوشی دستمونه:
- چی شد؟
- کی اومد؟، کی رفت؟
- فلانی چی گفت
این حجم از اخبارِ ضد و نقیض و این جنگِ روانیِ کثیف، روحمون رو جوری خطخطی کرده که بهتون قول میدم صد جلسه تراپی و روانشناس هم دیگه جواب نیست.
چرا جواب نیست؟ چون خودِ اون روانشناس هم الان تو همین اتمسفرِ سمی نفس میکشه.
شرایطی که واسمون ساختن، ما رو تبدیل کرده به یه مشت آدمِ متضاد:
-
روانشناسایی که خودشون روانی شدن.
-
نویسندههایی که فقط دارن عصبانیت تایپ میکنن هر کلمه نوشتنشون سرشار از خشمه.
-
روحهایی که تو بدنمون زندانی شدن.
-
و یه خشمِ همگانی که هر لحظه آمادهی ترکیدنه.
وقتی دستی با شمشیر قطع میشه، دیگه نمیشه با چسبزخم درستش کرد. ما زخمی شدیم رفیق، بدجور هم زخمی شدیم.
مخدرِ اخبار؛ دنبالِ چی میگردیم؟
شاید بگید: امیر، پس اخبار نبینیم؟ سرمون رو بکنیم زیر برف؟
نه گلم، من اینو نمیگم.
اتفاقاً اینکه من و تو هر لحظه منتظرِ یه خبری هستیم، یعنی هنوز نمردهایم. یعنی هنوز یه کورسوی امید تهِ دلمون روشنه که شاید، فقط شاید، یه اتفاقی بیفته و این کابوس تموم شه.
موضعِ من که مشخصه و اتفاقا اینو فریاد میزنم که هیچ چیزی دیگه مثل قبل نیست. ولی حرفم اینه: یه جایی باید ترمز رو بکشی.
دورت بگردم، سرخطِ خبرها رو بخون و بکش عقب.
نیاز نیست ۲۴ ساعته مغزت رو بدی به اخبار. این نشخوارِ خبری درمونی نیست؛ این فقط داره ما رو تبدیل میکنه به یه جامعهی افسرده، سرخورده و بیعمل. باور کن حتی خبرهای خوب هم تو همون رسانه ای که دوسش داریم، الان استرس دارن، چون همهمون شرطی شدیم که نکنه دروغ باشه، نکنه موقتی باشه.
ما یک جامعهی “ناقص” هستیم (و این حقیقتِ تلخ ماست)
بذارید بیپرده بگم: دیگه هیچی مثلِ قبل نمیشه.
این جمله رو باید قاب کرد و زد به دیوارِ ذهنمون.
دستی که قطع شده، شاید خونریزیش بند بیاد، ولی جاش تا ابد میمونه. حتی اگه یه بندِ انگشت هم از وجودِ یه جامعه کم بشه، اون نبودن همیشه تیر میکشه.
جامعهی ما الان یه جامعهی سالم نیست؛ ما یه جامعهی ناقصالعضو هستیم.جایِ خالیِ اون همه استعدادِ نابی که دیگه بین ما نیستن…
جایِ خالیِ رفیقهایی که رفتن…
جایِ خالیِ خندههایی که تو گلو خشکید…
اینا همون کسریِ وجودِ ماست که تا ابد باهامونه.
ما دیگه اون آدمای سالِ قبل نیستیم. ما نسلی هستیم که معنیِ واقعیِ از دست دادن رو با پوست و گوشتمون لمس کردیم.
برای نسلِ بعد، محکومیم به ادامه دادن
حالا با اینهمه جایِ خالی و این روحِ تیکهپاره، تکلیف چیه؟
بشینیم یه گوشه بپوسیم؟
نه.
ما محکومیم به ادامه دادن. نه واسه اینکه انگیزشی طوری پیش بریم؛ واسه اینکه اگه ما هم جا بزنیم، آیندهای نمیمونه. واسه اون بچهای که فردا تو این خاک چشم باز میکنه، ما باید نقشِ اون ستونی رو بازی کنیم که زیرِ فشار خم شده ولی هنوز سقف رو نگه داشته.
نیاز به امیدِ الکی نیست؛ نیاز به سرسختی ئه. نیاز داریم با وجودِ اینکه بخشی از وجودمون گم شده، باز هم صاف وایسیم. این اسمش امید نیست، اسمش تلاش برای بقا ست. یه ارادهی سرد و پخته نیازه. همون ارادهای که باعث میشه صبح بیدار شی و بگی: من به این راحتی تموم نمیشم.
ولی رفیق، حواست باشه. تو الان خستهای.
اگه میخوای تا تهِ این مسیر بمونی، باید یاد بگیری کِی استراحت کنی.
فاصله بگیر. نفس بکش. نذار حجمِ اخبارِ سمی، تو رو قبل از رسیدن به آرامش و نتیجه از پا دربیاره.
ما باید پابرجا بمونیم تا روایت کنیم. ما حافظهی این روزاییم؛ اگه ما فراموش کنیم، کی قراره قصه رو درست تعریف کنه گلم؟
نظری ندارم! اولین نفر باشید.