ببین، یه چیزی رو از همون اول رک و پوستکنده بگم و همون اول برم سرم اصل مطلب؛ ما تو جامعهای زندگی میکنیم که یه عده، دکتر رو تبدیل کردن به خدا. یعنی چی؟ یعنی اگه یه عطسه کنی، سریع میگن: «برو دکتر خودتو نشون بده!»
انگار نه انگار این بدن، خودش یه سیستم پیچیده و هوشمند داره. حقیقت اینه که یه بخش بزرگی از این داستان، اصلاً بیماری نیست؛ ترسه. ترسی که از بیرون بهت تزریق میشه. وقتی میری دکتر، قبل از اینکه حتی دارو بگیری، یه چیز خطرناکتر میگیری: برچسب بیماری.
یه آدم با یه جمله میگه: «تو این مشکلو داری.» همین جمله، بعضی وقتا از خود اون درد هم کشندهتره. حالا بیا یه لحظه منطقی نگاه کنیم؛
بدن تو، یه سیستم زندهست، نه یه ماشین خراب. سیستمی که خودش قابلیت ترمیم داره، خودش واکنش نشون میده، خودش میجنگه. ولی یه عده هستن… همونایی که من بهشون میگم برده دکترها. این جماعت، بدون دکتر اصلاً احساس امنیت ندارن.
- درد؟ دکتر.
- سرماخوردگی؟ دکتر.
- استرس؟ دکتر.
و جالبتر از همه اینه که همین آدما همیشه یه کیسه دارو با خودشون دارن. یعنی چی؟ یعنی رفتن درمان بشن، ولی تبدیل شدن به مصرفکننده دائمی. یه سوال ساده:
اگه درمان شدی، پس این همه قرص برای چیه که سالهاست همراهته؟
از اون طرف، یه عده هستن که فهمیدن داستان چیه. نه اینکه منکر علم باشن بماند که علم هم زاییده ذهن بشریت هست و مغز انسان و حتی دانشمندان هم فقط چیزی و میبینه که با چشم قابل دیده و رسما علم هیچ رسمیتی از دیدگاه من نداره. ولی در هر صورت این اقشار آگاه:
- میدونن بدنشون برده نیست.
- میدونن هر دردی، حکم فاجعه نداره.
- میدونن ذهن، نصف مسیر بیماریه.
نمونهشو دیدیم؛ زمانی که کرونا اومد، خیلیا از خود بیماری نمردن، از ترسش مردن. از فضایی که ساخته شد، از ذهنیتی که بهشون داده شد. بستری شدن، ICU، استرس…و بعدش؟ سقوط. خب بیمارستان پر از پزشکایی که حاکم علم و دانشن ولی تعداد مرگ و میر مبتلا به کرونا تو همون بیمارستانا به شدت بیشتر بوده و تقریبا هر کی میرفته یا میمرده یا زمین گیر میشده و اصا خودشو میباخته. در مقابل، خیلیا هم بودن که اصلاً جدی نگرفتن، خونه موندن، و خوب شدن. این یعنی چی؟ یعنی همهچی فقط جسم نیست؛ ذهن، باور، و نگاه تو به خودت، بازی رو تعیین میکنه
یا مثلا جوانی به خاطر یه علائم ساده میره دکتر و دکتر الکی میاد استرس میده و میگه باید یه چندتا آزمایش بگیری و بعدش جواب آزمایشا میاد و تو چشم همون جوون نگاه می کنه و میگه سرطان داری و سرطان بدخیم هم داری. خیلی رک و پوست کنده به همون جوون این حرف و میزنه و اون جون هم چند ماه بعد از این جهان فانی میره.
حالا آیا سرطان باعث شد اینطوری بشه یا دکتر؟ قطعا دکتر، همون دکتر که حاکم علم بود، یه درصد عقل نداشت که مستقیم نیاد به بیمار اینطوری حرف بزنه ولی جریان اینه که اصا شاید یه علائم ساده بود که اگه اصا دکتر نمی رفت تا 70 سال بعد هم زنده بود.
پولِ تو جیبِ پزشک از درد و مرض های اون بیماری که میاد پیشش هست، حتی گاهی چندتا درد هم بیشتر میذاره رو اون بیمار چون با داروخونه قرارداد داره و بیمار میاد میگه دلم درد میکنه الکی میاد چهارتا آمپول و سرم تقویتی مینویسه و تهش یه قرص دل درد.
حالا با این وضع من باید خیلی نا آگاه باشم که برم دکتر. گفتن نداره ولی همین الان که در حال تایپ همین مقاله هستم 10 الی 12 سال میشه که اصا پام به دکتر نخورده و البته یه جراحت بوده که نیاز به بخیه داشته و باید بیمارستان میرفتم تا رسیدگی بشه ولی سیستم درونی بدنم و به این دکترا نسپردم تا به امروز. خدارو هم شاکرم البته. دستش بی بلا ایشالا تو شادیاش جبران کنم.
یه باور خیلی مزخرف هم هست
انسان سالی یه بار باید چکاپ کنه: یعنی چی؟ این مزخرفات چیه؟ سالی یه بار بریم تو بدنمون دنبال یه دردی بگردیم؟ وقتی سیتم ایمنی بدن اتومات کارشو انجام میده خداروشکر، ما چرا باید الکی چوب لا چرخش بکنیم و سالی یه بار بریم ببینیم بدنمو روغن سوزی داره یا نه؟
حرف آخر
آگاه باش. هرچی بیشتر خودتو مریض بدونی، بیشتر مریض میشی. و هرچی بیشتر به بدن اعتماد کنی، بیشتر جون میگیری. برده نباش. نه برده ترس، نه برده نسخه. بدن تو، ضعیف نیست… فقط یادش رفته چقدر قدرتمنده. قدرت نه به زور بازو، بلکه قدرتی که درون بدنت هست و اتومات سیستم ایمنی بدنتو قوی نگه میداره چون اصا چوب لا چرخش نمی کنی و دم به دقیقه دنبال مرض و بلا تو بدنت نمی گردی.
بازم بلا به دور ععیز دلم و همیشه خدا شما رو بفرماید انشابلا صلبات
تامـــــــــــــــــــــــام
نظری ندارم! اولین نفر باشید.