نقد وضعیت امروز با زبان شعر
امروز به یه شعری اشاره میکنیم و توضیحاتی هم در مورد کلا وضعیت امروز میدیم و کلا دلی با هم حرف میزنیم. قبلش اینو بگم که این شعر از من نیست و ممکنه تو هم این شعر و شنیده باشی و حتی نمیدونم شاعر بزرگش کی هست ولی حتما بدونم اسمشو قید می کنم، مثل شعر قبلی مقاله “سکوتی که شما رو هار کرد” که تحلیل کردیم و شاعر بزرگوارش خودش اسمشو کامنت گذاشت و منم درج کردم تو مقاله. ولی تقریبا وضعیت امروز میشه که گفتنش خالی از لطف نیست.
یه شب تو خواب رفتم رو به بالا
رسیدم درگه بار تعالاجلوش وایستادمو جبریل جفتم
سپس رو به خدا با بغض گفتم
مرا آن ده که آن بهخد ا برگشت نگاهم کرد گفت :عه
جبی این بنده را کی خلق کرده
که جرعت کرده در درگه بگردهتویی که بنده صالح نبودی
برای چی زر زر بیخود نمودینه اهل منبری نه اهل مسجد
نه پای منبری نه بچه سِیّدزه وحشت روی زانویم فتادم
برایش ماوَقَع را شرح دادمخداوندا در این دیوانه خانه
در این خر تو خر خاورمیانهاگر خَلقی پِی راه نِجاتن
مقصر مومنین و مومناتَنجهانت را جهنم کرده اندُ
تمام بنده گانت بَرده اند اُمیان قحطی و فقر خَرابی
اینا رفتن دنبال بی حجابیاینا با کل دنیا حنگ کردن
گُشاده دستِ مارو تنگ کردنتو این دنیا که ملت گشنه بودن
دلها رو به اون دنیا خوش نمودنخدا سین کرده او بی پاسخ رها کرد
اسی شیپورچی را هم صدا کرداسی صور را بزن اونجا که سفته
که امشب باز دل از دنیا گرفتهیه ذره هایده خوند و در نهایت
اسی صور را زد و رفتیم قیامتسپس پرسید بی عُذر و بهونه
بگید اونجا چیکار کردین؟ چتونه؟شما هر چی دلهاتون خواست داشتید
سپس چی کار به حق الناس داشتین؟ما گفتیم یه ماه روزه بگیرن
بفهمن حال اونا که فقیرنشما با ملت دلخوش چهکردید؟
چجوری کُلِّشونا گُشنه کردین؟مگم در حرف های من چی شنیدین؟
نگفتم من لا اکراه فی الدین ؟شما تو دین من اکراه کردید
بزور این اُمَّت گمراه کردینجهنم بس نبود واسه سِزاتون
پرومکسش رو میسازم براتونیکی از دوستان پُر مَحاسن
یهو خودجوش پرید و رفت رو سِنیکم پشت بلندگو مَرگ بَر گُفت
چهارتا سرفه کرد و بعد تر گفت:یکم کوتاه بیا دیگه خدایی
واسه چی میکنی مشکی نماییمراعات مارا کن با یهمَن ریش
بیبین اَذهان ملّت گَشت تَشویشاونا که پشت ما زِر زِر نِمودن
همه اَخَن، بَد اَند، جیزَن حسودنتوی دنیا کسی در حد ما نیست
شما اخبار رو ولکن، بخدا نیستببخشید دیگه اما طبق عادت
شما باید بری پیش حراستگَلوشو صاف کرد و بعد فرمود
که این صفحه از این پس هست مسدوداونایی که بجای حق نشستن
خدا رو بُردن و پِیجِش رو بَستن
این اشعار از شاعر خلاق و حرفه ایش کلا داره اینو میگه که یک سری از انسانها برای منافع خودشون از عقاید بنیادین خودشون هم میگذرن و روش پا میذارن و لهش می کنن. اونی که حتی به دین اعتقادی داشته باشه،پاش بیفته ممکنه همون دین هم له کنه و بگذره.
داره میگه که تقریبا هیچ بازخواستی برای یه اقشاری از این کره خاکی نیست و حتی دنیا آخرت هم بازم توان بازخواست این قشر افراد و نداره.
بماند که نظر شخصی من اینه که هر چی هست، همین جهانیه که توش نفس میکشیم. اینکه ما سختی بکشیم تا در اون دنیا به بهشتی برسیم که هر چی اینجا ممنوع بوده، اونجا حلال باشه، خودش یه سوال بزرگه. یعنی نقض غرض نیست؟
کتابایی که از آسمون اومدن، میگن خداوند روحش رو در کالبد همه انسانها دمیده. حالا سوال اینه: اگه روح، همون ذرهٔ الهیه و قراره به اون دنیا بره، پس این جسم و نفس که اینجا میمونن، کی قراره حساب پس بده؟ روح که نمیتونه بسوزه، چون از خود خداست. مگه نه؟
شاید اگه یه کم عمیقتر نگاه کنیم، ببینیم که بهشت و دوزخ، همونجا که وایسادیم شکل میگیرن. شاید سختی و مشکلی که میبینیم، جنگی که میچشیم، فقرِ حاکم بر جامعه، ظلمی که میبینیم، همه و همه دوزخ همین دنیان. از اونطرف آرامش درونی، نگاه و گرمای حضور یار، لبخند عمیق درونی، همش بهشته.
شاید قرار نیست بریم اونور تا بهشت رو ببینیم؛ شاید قراره همینجا، توی همین بدن، توی همین لحظه، بهشت رو بسازیم یا دوزخ رو تجربه کنیم. انتخاب با خودمونه.
نظری ندارم! اولین نفر باشید.