میراثِ آوار؛ جوانیهایی که در جنگِ بقا پیر شدند!
آدم بعضی وقتها بغضش میگیره وقتی به این نسلِ جوون نگاه میکنه. بچههایی که یه روزی پر از شوقِ پرواز و امید بودن، اما تو هیاهوی بیرحمِ این روزگار، تبدیل شدن به روحهایی خسته و فرسوده؛ مردههای متحرکی که فقط دارن نفس میکشن. جوونهایی که به جای تیک زدنِ آرزوها و هدفهاشون، هر روز شمشیر به دست گرفتن و فقط دارن برای بقا میجنگن.
خیلی از این آوارها، تاوانِ اشتباهاتِ ما نیست؛ این بارِ سنگین، ارثیهی تفکرات و تصمیمهای نسلهای گذشتهست. نسلهایی که شاید جوونیشون رو تو روزهای راحتتر و بیدغدغهتری گذروندن، اما دنیایی رو تحویل ما دادن که توش نفس کشیدن هم تاوانِ سنگینی داره.
درد اینجاست که خیلی از همین آدمهای دیروز، هنوز هم تو جایگاهِ نصیحت در قالب بزرگتر (پدربزرگ یا مادربزرگ)نشستن. هنوز هم حرفشان به عنوان بزرگتر سند است و مدام در حالِ نطق کردن برای نسلی هستند که زیرِ بارِ تصمیماتِ همونها له شده. کاش این نسلِ گذشته، به جای این همه وراجی و باید و نباید کردن، یک بار سکوت میکردند؛ یک بار به جایگاهِ خودشان برمیگشتند و میدیدند که چه گلهایی پرپر شد، چه امیدهایی سوخت و چه جوونهایی قبل از اینکه طعمِ جوانی را بچشند، به پیریِ زودرس رسیدند.
ما که از همان اول هم باج به کسی ندادیم و گوشمان بدهکارِ نصیحتِ هیچ بنیبشری نبود، چه برسد به کسانی که خودشان جلادِ روحِ این نسل بودهاند. وقتش رسیده که این قانونِ پوسیده و کلیشهایِ احترام به بزرگتر واجبه را برای همیشه از دایرهی افکارمان حذف کنیم.
احترامی که فقط به خاطرِ شناسنامهی قدیمی و موی سفید باشد، ارزشش دقیقاً ۰(صفر) است! دیگر نیازی نیست جلوی پای کسی که بانیِ این ویرانهست بلند شوید. دیگر نیازی به حفظِ ظواهر و احترامهای پوشالی نیست. اگر کسی از این نسلِ گذشته شروع کرد به نسخه پیچیدن و مهندسی کردنِ زندگیِ شما، نیازی به درگیری و داد و بیداد نیست؛ فقط کافیست با سردترین و برندهترین لحنِ ممکن، نگاهشان کنید و بگویید: «تو یکی دیگر حق نداری حرف بزنی؛ چون هرچه میکشیم از گورِ انتخاب و تفکراتِ شماست.»
حذفِ کاملِ این آدمها از دایرهی ارتباطی و بیارزش کردنِ حرفهایشان، سنگینترین ضربهای است که میشود به توهمِ بزرگیشان وارد کرد. ما دیگر برای کسانی که آیندهمان را سوزاندند، نه میایستیم، نه احترام میگذاریم. کاش میفهمیدند که ما تاوانِ چه چیزی را میدهیم…
نظری ندارم! اولین نفر باشید.