دنیای بیرحمِ روانشناسی عادت
ای کاش مغزمون اینقدر زود آداپته نمیشد. در دنیای بیرحمِ روانشناسی عادت، ما تبدیل شدیم به مردمانی با مغزهایی پر از عادتهای مسموم و اشتباه. مغزی که با هر سختیِ جدیدی کوک میشه و به جای پس زدن، شرایط رو میپذیره؛ مغزی که به هر خلأ و کمبودی عادت میکنه و تو هر باتلاقی یه گوشه برای خودش پیدا میکنه تا آروم بگیره.
خیلیا فکر میکنن این پوستکلفتی و مدارا کردن، نشونهی قدرت و تکامله. ولی رفیق، وقتی با دیدگاهِ روانشناسی عادت به قضیه نگاه میکنی، میفهمی که این اسمش قدرتِ مغز نیست! این دقیقاً نشوندهندهی سقوطِ آزادِ سطحِ لیاقتِ ماست. این نشون میده که ما به عنوان یه جمع، چقدر حس و ارزشِ درونیِ خودمون رو از دست دادیم که به حداقلها، به گرونی و فشار و کلا به زنده موندنِ صرف، راضی شدیم.
شاید یه جاهایی از اعماق وجودمون فریاد بزنیم که «نه! من به این خفت تن نمیدم!» اما یه سایهی سنگینِ ترس و جبر بالای سرمون خیمه زده؛ انگار یه هیولا نشسته و میگه: «یا به همین لجنزار عادت میکنی، یا همینم ازت میگیرم حتی جونت!» و ما تو این بازیِ روانی، بین بد و بدتر، همیشه «عادت کردن» رو انتخاب کردیم تا همینی که هست رو هم از دست ندیم. تف به این مغزی که اینقدر راحت به درد کشیدن عادت میکنه.
این حقِ ما نبوده و نیست. ما یه نسلِ آپدیتشده و پر از پتانسیلیم که داریم تو یه جبرِ تاریخی میسوزیم. ما داریم تاوانِ سنگینِ تصمیماتِ اشتباه و تفکراتِ فسیلشدهی نسلی رو میدیم که سالها پیش، خشتِ اول رو کج گذاشتن. همون آدمهایی که الان تو جایگاهِ پدربزرگ و مادربزرگهای محترم نشستن، یا زیر خروارها خاک خوابیدن، اما سایهی تصمیماتِ کورکورانهشون هنوز داره خِرخِرهی ما رو میجوه. ما گیرِ میراثِ پوسیدهی همین تفکراتیم. پس بذار با صدای بلند همون شعار همیشگی رو تکرار کنم: لعنت به پیران و افکارِ پوسیده و حیف از امیدِ سوختهی جوانانِ این نسل!
مقاله مرتبط: لعنت بر پیران …
نظری ندارم! اولین نفر باشید.