ببین گلم، تو این روزایی که همهمون یه جوری داریم با زندگی دست و پنجه نرم میکنیم، هر جور شده نذارید از درون بپاشید. یه حرکتایی بزنید، یه کارایی بکنید که اون یه ذره روحیه و انگیزه تهِ وجودتون حفظ بشه و به پوسیدگی نرسید.
بذار یه حقیقتی رو صاف و پوستکنده بهت بگم؛ این شرایط الانِ ما واقعاً قفله. اینکه تو امروز میری یه چیزی میخری و چند روز بعد همون چیز قیمتش دو برابر شده، واقعا قفله برای همه. اینکه یک ملت ریالی در میارن و دلاری خرج می کنن برای همه جهان قفله. اینکه درآمد کارگر و کارمند همونجا درجا بزنه ولی تورم و گرونیِ مایحتاج اولیه مثل اسبِ رمکرده بتازه، اینا همه جای این کره خاکی قفله ععیز دلم!
این حسِ بیرمق بودن و شک کردن به تواناییها، این روزها یه بیماری جمعیه. اگه حس میکنی گم شدی، بدون که تنها نیستی. مثل سیلیه که یه دهکده رو میگیره؛ حتی اگه تو خیس نشده باشی، باز هم سیل اومده و همه چیز رو تغییر داده. توی این هیاهو، راه نجات اینه که نذاریم این جریان ما رو با خودش ببره. یه کم به خودت برس، با چیزایی که دوست داری خوشحال شو و ارزشت رو فراموش نکن. اگه تو هوای دلتو نداشته باشی، این ناامیدیهای محیطی تو رو میبلعه. پس تو این تاریکی، خودت برای خودت نور باش تا این روزا هم بگذره و جای خوشی باقی بمونه.
راحت میتونستم بیام اینجا و یه متن پر از ناله منتشر کنم که آقا بیاید دو دستی بزنیم تو سر خودمون! محکمم بزنیم! ولی خب، ما جماعتی نیستیم که کم بیاریم. ما تهِ تاریکی رو دیدیم.
حقیقت تلخ:
ببین رفیق، بیا یه کم عمیقتر بشیم تو این روزمرگیِ لعنتی. زندگی واسه همهمون شده یه پالتِ رنگِ طوسی؛ خاکستریِ مطلق. دیگه مرزِ بینِ حالِ خوب و بد گم شده. اصلاً نمیدونیم چی داریم و قراره به چی برسیم. امید؟ انگار این واژه رو از لغتنامهی ذهنِ ما با اسید شستن.
هر دری رو میزنی، به بنبست میخوری. اگه اهلِ جنگیدن و تلاش هم باشی، این ساختارِ کثیفِ جامعه جوری طراحی شده که دقیقاً وقتی داری سرعت میگیری، یه سنگِ بزرگ بندازه جلو پات. هزارتا سنگ رو دور میزنی، یهو کوه هم، رو سرت ریزش میدن. از اونم رد میشی، زلزله میندازن زیر پات. سیل میسازن، سنگ از آسمون میبارونن… انگار تمامِ مهرههای این بازیِ سیاسی و اجتماعی دست به دستِ هم دادن تا تو رو متوقف کنن.
میخوان کِشِشِ تو رو تست کنن؟ خب، بذار تست کنن.
چیزی که این وسط نمیفهمن اینه که ما از اون جنسی نیستیم که زیر بارِ این فشارها خم بشیم. ما هرچی بیشتر لِه بشیم، چگالیِ قدرتمون بالاتر میره. ما قرار نیست قد علم نکنیم تا اونا فکر کنن برندهی این بازیِ کثیف شدن. ما میخندیم…، اون خنده تحت هر شرایطی باید روی لبهامون باشه.
ولی یه خندهای که اگه خوب توش زُل بزنی، بوی خشم و خون میده. یه خندهای که از جنسِ انتقامِ سردئه. اونا دارن فنر رو فشرده میکنن، ولی یادشون رفته که این فنر وقتی در بره، دیگه چیزی به اسم مانع رو نمیشناسه.
بذار واست یه مثال از بازارهای مالی بزنم تا دوزاریت بیفته. تو چارتای قیمتی، وقتی نمودار یه ارز هی میره تو فشردگی، هی اون نوسانش کمتر و کمتر میشه و تو یه کانال باریک خفه میشه، تهش چی میشه؟ تهش اینه که این باریک شدن و خسته شدن فروشندهها، قراره با یه تغییر روندِ انفجاری خودش رو نشون بده. یعنی فنر انقدر جمع میشه که یهو در میره!
ما هم الان دقیقاً تو همین نقطهایم. هی بازارِ زندگی داره فشردهتر میشه، هی فشار گرونی و بینتی بیشتر میشه و هی بیشتر میریم تو تنگنا. هر روز یه داستان جدید! ولی این حجم از فشار و فشردگی و این همه بار روانی منفی، تهش یه تغییر انفجاری داره. یعنی یه جایی قراره این روندِ نزولی و خستهکننده، تبدیل بشه به یه صعودِ مشتی. قراره پامپ بشه! یه رشد یهویی و خفن.
با این دید که به قضیه نگاه کنی، این فشارا یه ذره قابل تحملتر میشه. ولی تا اون روز، باید روی پای خودمون بمونیم تا زیرِ این روند نزولی له نشیم. خودتون رو بسازید؛ با هر چیزی که بهتون حال میده. یه بیرون رفتن، یه سفر، یه باشگاه رفتنِ ساده، یا خوندنِ یه کتاب. اصلاً به قول حضرت یاس: «ما که تو دخان فرو رفتیم، پس از هفتخوان هم میگذریم…» همون دخان هم یه راه حله بلاخره!
سعی کنید سرپا بمونید تا اون روند صعودی و انفجاری رو با چشمای خودمون ببینیم. این قانون طبیعته. تو این شرایط، الکی خودتون رو وارد درگیریهای پوچ نکنید. اگه آدمی یا جمعی رو اعصابتونه، خیلی شیک نادیدهش بگیرید و بندازیدش دور. اون انرژیِ محدودی که الان تو این شرایطِ تحتِ فشار داریم رو نباید خرج هر پشمکی بکنیم! اون انرژی رو سیو کنید، کنترلش کنید تا ببینیم چی میشه. هر چی خیره پیش میاد؛ و البته که خیر یعنی همونی که به صلاح ماست، غیر از این باشه شرِ مطلقه.
نظری ندارم! اولین نفر باشید.